دموکراسی حرف نیست یک فرهنگ است باید آنرا شناخت پذیرفت وبه آن عمل کرد. آنان که با کلماتی درشت و پر طنین از دموکراسی سخن میگویند ولی در جزئی ترین کارها دمادم دموکراسی را زیر پا میگذارند دروغ میگویند

ه‍.ش. ۱۳۹۲ آذر ۹, شنبه

هفت حصار .اسماعیل وفا یغمائی



هفت حصار
اسماعیل وفا یغمائی
*** 
در این جا چار زندان است
به هر زندان دو چندان نقب،
در هر نقب چندین حجره،
 در هر حجره چندین مرد در زنجیر ... 
احمد شاملو
از ما میپرسند چرا حالا زبان باز کرده اید؟.چرا حالا دارید گذشته را نقد میکنید و به مخالفت بر میخیزید؟. مگر قبل از این نمی فهمیدید؟. تمام چیزهائی را که میگوئید با تمام عیوبش در گذشته اتفاق افتاده است چرا پس از سی سال یادتان افتاده است که اینها نادرست و غلط وضد انسانی بوده است؟ که اینها کمر جنبش را شکسته و فلجش کرده است؟نقش خود شما در آنزمان چه بوده است؟
باید گفت تمام این سئوالات درست است.
پرسنده این سئوالات اگر آخوندها باشند ما جواب نمیگوئیم. دشمنی که ما را سالها کشته است پاسخی از ما نخواهد شنید.
اگر سئوال کنندگان اهل درد نباشند و فقط بخواهند اوقات بیکاری خود را با طعنه ای به ما درد کشیدگان سوخته جان  دشنه بر سینه و پشت پر کنند ما سکوت میکنیم و لبخند میزنیم.
اما اگر سئوال کنندگان اهل درد و شناخت باشند حتما پاسخ میدهیم. باید پاسخ بدهیم ، برای اینکه حقیقت آشکار شود و تجربه ما به کار ایندگان آید که در این دوزخها که همه چیز ما را سوزاندبه دام نیفتند.
بعنوان مقدمه باید تاکید کنم ما، یعنی نسل سیاسی  پرورده شده در فاصله سالهای چهل و هشت تا پنجاه و هفت، و نسلی که به این نسل در فاصله سالهای بعد پیوست ، نسلی است که به نظر من با تمام محاسن و عیوبش تکرار نمیشود. این نسل چه مذهبی و مجاهد ش،و چه غیر مذهبی مارکسیست فدائی اش، نسلی آرمانگرا و از خود گذشته و نوین و شجاع بود که آمده بود و آماده بود که به سهم خود و با تمام توان خود سرنوشت میهن و ملت خود را با فدای هست و نیست خود تغییر دهد.  
از اصلی ترین مختصات این نسل داشتن ایدئولوژی یا برگزیدن و سپس محصور شدن در یک ایدئولوژی خاص با تمام نقاط قوت و ضعفش بود تا بتواند بجنگد.ما در نخستین گام برای جنگیدن به درون یک حصار ایدئولوژیک رفتیم و سپس حصارهای دیگر. نخستین حصار حصار ایدئولوزی بود. برای اینکه بدانید و روشن شود که چرا این چنین شد و چرا ما تا به پایان سوختیم و سپس زبان باز کردیم باید حصارها را بشناسیم. ما ساکنان تسلیم و رضامند و یا به اجبار و ناخواسته  هفت حصار بودیم
حصار اول:   ایدئولوژی 
ما یک ایدئولوژی را برگزیدیم یا در مسیر یک ایدئولوژی قرار گرفتیم و توسط این ایدئولوژی جذب شدیم. برای رزمیدن باید الگوئی داشت.باید نوعی آگاهی تراش خورده و روشن از روابط هستی خود با هستیهای پیرامون خود داشت.
باید مجموعه ای پذیرفته شده از احکام ارزشی داشت تا بما هویت بدهد، بما همبستگی بدهد،فرا دستی ما را بر دیگران تامین کند تا بتوانیم جلو برویم،باید بتواند عملکردهای ما را با دستگاه ارزشی خود توجیه کند،مثلا ترک خانواده و همسر و فرزند و شغل،تحمل رنجها، پذیرفتن مرگ در راه آزادی و از پای در آوردن دشمن و قاطع و تیز حرکت کردن و....
 نمیخواهم و امکان ندارد در اینجا از چند و چون و شکل و محتوای ایدئولوژی بگویم. و بگویم این آگاهی و رابطه ما با هستیها و مسائل چقدر مبتنی بر حقیقت بود و چه اندازه مبتنی بر تصور، تخیل یا توهم ،فقط اشاره میکنم ما خود خواسته به درون حصار مقدس شده یک ایدئولوژی که دیوارهای قدیمی اش از صدر اسلام، و دیوارها و برج های تازه اش از دوران جدید و توسط بنیادگذارن مجاهدین بنا شده بود پا گذاشتیم تا محافظت شویم و در زمره محافظان ملت و میهن خود در آئیم و از آن پس تنظیم رابطه ما با خود، جامعه، انسان و ملت و میهن و حتی روابط شخصی مان را این ایدئولوژی تعیین میکرد.
با این ایدئولوژی در بالاترین سقف فلسفی خود،همانطور که یک عابد مومن خود را با عبادت به خدا متصل میکند و همزمان میپندارد تحت حمایت اوست و در قدرت او شریک شده است،ما فکر میکردیم تحت حمایت و در ارتباط با روح جهان یعنی خدا قرار داریم و شکست ناپذیر و جاودانه ایم. ما آمده بودیم تا همه چیز خود را بدهیم ولی در این جهان بی پایان فقط و فقط معنائی داشته باشیم. من خود بعنوان تنی از این نسل و کسی که میتوانست به عنوان یک انسان معمولی زندگی موفق و خوبی داشته باشد به دنبال این آرزو و آرمان زندگی معمولی را ترک کردم.در این امتداد، ما خود کما بیش در این ایدئولوژی استحاله شده و تبدیل به دیوارها و برجکها شدیم. خروج از این حصار یعنی ارتداد، یعنی گسستن ازخدا و انقلاب و مردم، یعنی بی معنا شدن و عادی شدن و تبدیل به جسم خالص شدن و یعنی خسران و نابودی. در این زمینه یک کتاب حرف هست . به همین اکتفا میکنم و همین قدر اشاره میکنم اگر چه من دیگر از آن ایدئولوژی گسسته ام و دیگر اعتقاد ندارم مسائل مختلف زندگی امروزه را باید با تفکر انسانی هرچند پیامبر،در هزار و چهارصد سال قبل محک زد اما پنهان نمیکنم در جستجوی معنائی برای هستی بودن و تنظیم رابطه با آن برایمن وجود دارد و این بار بی آنکه در پی جاودانگی باشم میخواهم انسانی باشم که در چنبره ابتذال و روزمرگی معمول اسیر نیست.یعنی هنوز سودای ایدئولوژی وجود دارد
حصار دوم: تشکیلات
دیر یا زود، درخارج از زندان یا در زندانها ما به تشکیلات وصل شدیم. تشکیلات را پذیرفتیم.تشکیلاتی شدیم.
تشکیلات جسم آهنین و پولادین ایدئولوژی ما و نمادمادی و اجتماعی آن بود. تشکیلات یک هویت بود. یک نیروی مهیب و ناپیدای مقدس.فراتر از همه ما بود. ما در یک سازمان چریکی تشکیلاتی شده بودیم .
دستورمیشنیدیم :
تشکیلات گفته: بیائید، بروید، ازدواج کنید، طلاق بدهید، با خانواده قطع ارتباط کنید،
امکانتتان را بدهید، امکانات را بگیرید و... بعدها بکشید، کشته شوید،وما می
پذیرفتیم.
و میگفتیم و دستور میدادیم:
تشکیلات گفته: بیائید، بروید، ازدواج کنید، طلاق بدهید، با خانواده قطع ارتباط کنید، امکانتتان را بدهید، امکانات را بگیرید و... بعدها بکشید، کشته شوید،و میپذیرفتند.
تشکیلات نیروی مقدس جمعی ما بود و ما در درون آن می زیستیم. او یک غول یک هویت،  و چنانکه در فیلم ترمیناتور،یک ترمیناتور بی مرگ و فوق العاده نیرومند بود که بمدد آن جلو میرفتیم میجنگیدیم وفکر میکردیم.ما با تمام وجود از تشکیلات و سلامت او دفاع میکردیم و در مقابل توسط او محافظت میشدیم.
تشکیلات حصار دوم و لازم بودو این تشکیلات که از زمان محمد حنیف ایجاد شده بود  سرانجام از سال 1364  و انقلاب ایدئولوژیک  همراه با ایدئولوزی یکسره به تصرف ودر اختیار رهبران قرار گرفت وبه باور امروز من از آن روز که در سال 1364 رهبر اعلام کرد جای حلقه های ازدواج ما در وسط آرم سازمان باید باشد(نقل به مفهوم) ربوده شد. 
ما دیگر از زمره ذرات و صاحبان روح آن نبودیم بلکه با قدرت گرفتن علی الطلاق رهبران،تبدیل به ابزارهای بیرونی و جدا شده از او شده بودیم بی آنکه بدانیم. تشکیلات دیگر از این پس ابزاری بود که اندک اندک   اگر لازم بود نیرویش بر ضد ما و برای خرد کردن ما بکار گرفته میشد و عجبا که هنوز میتوانست بمدد ایدئولوزی غارت شده از نیروی تک تک خود ما برای خرد کردن خود ما استفاده کند! و کرد!. تشکیلات که این همه جان فدای حفظ آن شده و دارائی مشترک ما بود حالا در زمره اموال و دارائی های چند تن معدود بود،از زمره دارائیهای اربابان، و ما بردگان بودیم. بردگان تشکیلاتی و ایدئولوژیک .آنان مقدسترین و بهترین اربابان شدند وما بهترین و رام ترین و رضامند ترین بردگان جهان.
حصار سوم:   رژیم خمینی 
مبارزه مسلحانه پیشرس و نادرست که بفرمان رهبرو در رابطه با ملائی مرتجع که در میان بخشهای عظیمی از مردم هنوز مشروعیت سیاسی ومذهبی داشت شروع شد دریائی از خون فرو ریخت.در سال شصت اعلام میشد که روزی صد و بیست عملیات مسلحانه انجام میگیرد و از سوی دیگر تا روزی دویست اعدام.شکنجه گاهها رونق گرفت وهر روز دهها گور پیکرهای جوان را در سراسر ایران بلعید. ایدئولوژی و تشکیلات فرمان دادند و ما اجرا کردیم و درآنسوی رودخانه خونهای فرو ریخته حصار سوم سر بر آورد.حصار رژیم خمینی.این حصار قبل از این بصورت سیاسی و ایدئولوژیک از همان دوران شاه تا حدودی برای ما وجود داشت ولی حالا تبدیل به حصاری نظامی شده بود.ماباید میجنگیدیم اگر ضعف نشان میدادیم به خیانت کشیده میشدیم.رودخانه خون که بر راه افتاد این حصار سر بفلک سود و بر کنگره های آن هزاران جمجمه خونین از پدران و مادران و برادران و فرزندان ما ظاهر شد . ما دیگر نمی توانستیم مثل دوران فاز سیاسی یادوران شاه اگر نمیکشیدیم یا اختلاف پیدا میکردیم تشکیلات و ایدئولوژی را ترک کنیم و مثلا به گروه دیگری بپیوندیم. با این حصارهول، حصار تشکیلاتی پر قدرت تر، و حصار ایدئولوژیک ضخیم تر شد. در این مرحله ضعف تشکیلاتی ایدئولوژیک یعنی خیانت مستقیم به خدا و خلق و ترک سازمان یعنی در خدمت خمینی ودشمن در آمدن و یا کشته شدن.
حصارچهارم: غربت و خارج کشور
در پایان سال 1360 و پس از فاجعه کشتاربیرحمانه  مجاهد خلق موسی خیابانی، ستون اصلی در داخل کشور و کشتار همراهانش، پروسه جابجائی و عقب نشینی شروع شد و در سال 1361 شدت گرفت. پیش از آن رهبر تنها چند هفته پس از شروع مبارزه مسلحانه پرواز تاریخساز فرموده بود و معلوم نیست به تاسی از کدام رهبر انقلابی در طول تاریخ مبارزات انقلابی میهن را ترک کرده بود.تشکیلات این را ، یعنی عقب نشینی رااعلام نکرد و هرگز نگفت که جنبش ضربه خورده و اکثریت قریب به اتفاق نیروهایش  حتی علی زرکش در سال 1361 روانه خارج کشور شده است(من خود علی زرکش را در آذر سال 1361 در پاریس دیدم) ولی حقیقت این بود. 
ماآواره غربت و خارجه نشین شدیم.دیوارهای غربت و غرب، حصار چهارم بود و مادر هراس از این حصارو برای در هم شکستن غربت و بیگانگی با سرزمینهائی که هرگز قصد آمدن به آنها را نداشتیم بیشتر به حصارهای اول و دوم پناه بردیم.
اندک افرادی رفتند ولی اکثریت ماندند.نا آگاهی از اینکه ما همه به خارج عقب نشینی کرده ایم، و خیال اینکه به دستور تشکیلات آمده ایم تا مثلا در پاریس و لندن مبارزه کنیم! موجب شد تا حصار چهارم بیشتر ما را فشرده کند و به درون حصارهای قبلی براند.در این روزگار ماجرای انقلاب ایدئولوژیک رخ داد و حصارهای اول و دوم مطلقا سر بفلک کشید و کلید دروازه های آن در دستهای رهبران قرار گرفت و ما نیز شاکر و شادمان بودیم و غافل از اینکه در درون چهار حصار که دو حصار اولیه از محتوای خود در حال خالی شدن و تبدیل به زندان شدنند در حال تنفسیم.
حصار پنجم: جغرافیای عراق
پس از سفر مسعود و مریم رجوی به عراق و اقامت در عراق بدنه اصلی تشکیلات و اعضایش روانه عراق شدند.ما به سرزمینی پا نهادیم که با ایران در حال جنگ بود. آری ایران در دست رژیم ملایان بود و ملایان مرتجع و خونریز بودند ولی ساده دلی است اگر فکر کنیم کسانی که میجنگیدند و در دفاع از میهن خود کشته میشدند همه سودای محبت خمینی را در سر داشتند.در سال 1937 هنگامی که ژاپن به چین حمله کرد مائو سالها بود که با چیانکایچک میجنگید با شروع جنگ زاپن مائو و چیانکایچک هردو علیه ژاپن جنگیدند و پس از جنگ مائو دوباره با چیانکایچک روبرو شد و او را شکست داد. تفاوت مائو اما با ما این بود که او در میان مردم خود بود و جنگ را به درستی شروع کرده بود و مادر پی جنگی زودرس آواره جهان بودیم و پایمان بر خاک میهنمان سفت نبود،با این همه ایدئولوژی و تشکیلات که این بار فرمانش مطلقا در دست رهبر بودفرمان داد و ما شادمان از اینکه به جوار میهن خود میآئیم تا بجنگیم به عراق آمدیم .
در عراق حصار نیرومند پنجم در پس دیوارهای غربت سر بر آورد.اگر درکشورهای خارج میشد در خیابان قدم زد یا دچار تضاد شد و تشکیلات را ترک کرد در عراق به هیچوجه نمی شد.زندگی ما محصور در چند ساختمان و پایگاه  در شهرهای مختلف یا پایگاههای چریکی در بیابانهای مرزی بود و همه چیز کنترل شده و حساب شده. خطر در همه جا وجود داشت. باید مسلح و جمعی حرکت میکردیم. باید برگه عبور داشته باشیم. لحظه به لحظه روز و شبمان روی چک لیست مشخص بود . اگر کسی فرار میکرد به دست نیروهای عراقی میافتاد. البته در آن ایام بمدد شور انقلابی دائما تحریک شده و سیلاب خون چریکهای مجاهدی که روانه ایران میشدند و اکثرا جان میباختند خیلی کم دچار تضاد میشدیم و همه سودای مبارزه داشتیم. اما حصار پنجم با دیوارهای خارا و نفوذ ناپذیرش واقعی بود.  
حصار ششم: حصار اشرف
در درون عراق حصار ششم از سال 1366 سر بر آورد. اشرف. قرارگاه و دژی وسیع و تا دندان مسلح و نظامی، که همه در آن میزیستیم در آن میساختیم ، میجنگیدیم، عشق میورزیدیم،میمردیم و در گورستان آن مدفون میشدیم. 
اشرف برای ما مقدس بود. ما در آن رنجها را با صبوری و حوصله و ایمان میپذیرفتیم. هیچگاه فکر نمیکردیم که این حصار زندان ماست و زندان ما نبود و اندک اندک شد. جبرها از راه رسیدند که رهبر از همان سال 1360 و شروع مبارزه مسلحانه با تازیانه معلولها و جبرها به جلو رانده میشد وتمام کنش و واکنشهایش از همان پرواز تاریخساز نخست تا پرواز به عراق ودر این میان انقلاب ایدئولوزیک و حوادث بعدی معلول تازیانه بیرحم جبرهائی بود که خود کلید آن را با خودخواهی و بیخردی زده بود. او هیچگاه شجاعت این را نشان نداد که معلولها و جبرها را در هم شکند و راهبرانه راهی درست انتخاب کند .این چنین ما نیز در امتداد جبرهای رهبر به جلو رانده شدیم و  میشدیم.
از سال هزار سیصد و شصت و هشت به بعد اندک اندک سیمای مهربان و مقدس تشکیلات و ایدئولوژی دگرگون شد.صدها و هزاران ساعت جلسه،دقت کنید! حدودیک چهارم قرن (از سال1368تا حوالی سال 1380) جلسات مختلف تشکیلاتی ایدئولوژیک و سیاسی، جلسات عبور از تنگه، امام زمان،طلاقهای جمعی، حل مسائل فردیت و جنسیت، صلیب، کوره ، تنور،قبول هژمونی زنان، بندهای الف، ب، ج والخ...، برای تک تک ما در درون حصارهای غیر قابل گریز مادی، حصاری ذهنی و ایدئولوژیک ساخته بود و میساخت که اگر چه قابل رویت بصورت مادی نبود ولی از تمام حصارها نیرومند تر بود.
در این حصارودر ادامه این کارکردها و در پس دیوارهای اشرف و سایر پایگاهها در هر آنجائی که سازمان فعال بود، در چهار چوب اندیشه ناروا و بیمار رهبری مستبد باید تمام هست و نیست فکری ،وجدانی، انسانی، عاطفی واعتقادی و سیاسی زاویه دار با خواست رهبران ما خرد و نابود میشد و دوباره باز سازی میشد تا ما تمام و کمال در رهبران ذوب شویم و تبدیل به آنان شویم و در خدمت آرمان مقدسی! که آنان ادعای آن را داشتند قرار گیریم. 
هزاران بار در جلسات اعلام شد در مسعود ذوب شوید وهویتی نو پیدا کنید و بر این روال هر ابزاری را بکار گرفتند غافل از اینکه انسان پیش از مسعود هویتی خاص پیدا کرده است ونمیشود دوباره او را خلق کرددر حقیقت ، خلق نوین ، خلق انسانهائی بود که مطلقا تبدیل به سلولهای تشکیلاتی شوند که فرمانش در دست رهبر بود و این چنین سازمان بنظر من از محتوای انسانی خود تهی شد و انسان در این سازمان تبدیل به هیزمی شد که میتوان برای گرم کردن فضای سیاسی مورد علاقه رهبران بکار گرفته شود در همین جا تاکید میکنم سالهاست که علیرغم شعارهای دهان پر کن در این تشکیلات در عمق ،کرامت و حیات انسانی فاقد ارزش است.
بدون درک این پروسه بیست و پنجساله شگفت،هرگز و هرگز تاکید میکنم هرگز نمیتوان فهمید که چرا رهبران از این همه مرگ و کشتار خم به ابرو نمی آورند، زیرا در قاموس آنان این ما نیستیم که میمیریم و کشته میشویم  بلکه این آنانند که دارند بها میپردازند و وجودخود یعنی ما را نثار میکنند.ما صدها بار شفاهی و کتبی تعهد داده ایم. ما صدها بار در جلسات خود را خرد کرده ایم و ذوب شده ایم تا دو باره زاده شویم وچون در آنان ذوب و زاده شده ایم این ما نیستیم که میمیریم بلکه منت پذیر دو تنی هستیم که بما اجازه داده اند تا در آنها ذوب شویم و با مرگ خود به رستگاری جاودان دست یابیم. در این مرحله باید روانشناسی به تفسیر راهبران بپردازد که پای سیاست لنگ است.
در این دنیای شگفت مرگ عین زندگی است و در این دنیای شگفت است که میتوان سیمای راستین مهر تابان و رهبری عقیدتی را دید وبه ژرفای اندیشه آنان راه برد و ذات و ماهیت آنان را شناخت و در این دنیای شگفت است که میتوان فهمید شماری از کسانی که یک چهارم قرن در جلسات مختلف مورد ذوب قرار گرفته اند چرا نمیخواهند و نه میتوانند از درون حصارها برون آیند.
همچنین میتوان دانست که رهبر عقیدتی به روشنی درک کرده بود که حصار تو در توی اشرف و عراق بطور مادی ضامن سلامت تمام حصارهای دیگر است و خیالش آسوده بود تا عراق و اشرف هست  همه چیز هست و حتی امروز پس از سقوط عراق صدام و بر باد رفتن همه چیز میتوان فهمید آخرین تضمین باقیماندن تشکیلات انقلاب کرده در جلسات بیست و پنجساله، در تفکر آنان حفظ لیبرتی حتی با سنگین ترین بهاست که با نبودن لیبرتی، بخش اعظم تضمین سلامت تشکیلاتی حفاظت شده در جغرافیای مسدود عراق از بین میرود و همچنین منبع سوخت رسانی و تغذیه رسانی به جلسات خارج کشور و کنفرانسها که لیبرتی است نابود میشود که هر کشتار و هر حمله و هر حادثه در لیبرتی میتواند بازار سیاست را در خارجه و فرنگ رونق بخشد .
اگر میخواهید قضیه را خوب درک کنید لیبرتی را حذف کنید و ببینید چقدر از هیاهوی خارج بر جای میماند و نیز چقدر پاسخگوئی به راهی نوین که راهبران از آن یا فراریند و یا درتوضیح   آن ناتوان، روی میز کار خود را مینمایاند.در همین نقطه میتوان علت ادامه اعتصاب غذای بیرحمانه لیبرتی راو نیز پافشاری راهبران را در حالیکه دهها انسان،بخاطر هفت تنی که هرگز بازپس داده نخواهند شد ا  در آستانه مرگند رانیز به روشنی فهمید و نیز فهمید چرا اعتصابیون دل بمرگ نهاده اند.
حصار هفتم: اعتماد و ایمان وعواطف و احساسات
اقرار میکنم که پیرامون و در درون تک تک ما تا سالها وسالها دیوار اعتماد و ایمان و اعتقاد و وفاداری به مسعود رجوی بعنوان سمبل نیروی جمعی ما، وروح زنده ایدئولوژیک ما ، کشیده شده بود و ما در پناه دیوارهای این زیباترین حصار! هرگز احساس نمیکردیم در درون حصارهای متعدد محبوسیم، و مدتهاست آنچه که هست، آنچه که میپنداشتیم نمی باشد.
اجساد برادران و خواهران و دوستان ما که تیر باران شده بودند بر شانه های ما سنگینی میکرد، سنگینی رنجهای پدران و مادرانی را که دور از ما مردند و ما بخاطر مبارزه زندگی آنها را تلخ کردیم با ما بود. ما این همه را بمدد این حصار یعنی اعتقاد و ایمان و اعتماد به رهبر تحمل میکردیم و مطلقا نمی توانستیم باور کنیم که فاجعه ای مهیب در حال شکل گیری است و بسا مشکلات و اشتباهات از آغاز وجود داشته است. 
بر پایه و با اتکا به مقوله اعتماد و اعتقاد در طول سی سال تمام عواطف و احساسات ما به شیادانه ترین و بیرحمانه ترین وضعی به بازی گرفته شد و ما بارها و بارها غرقه در عواطف و احساسات به بازی گرفته شده به روی خود و نزدیکترین کسان از دوستان خود و تا زن و شوهر و فرزند خود تیغ کشیدیم و رهبران با رضایت ما را نگریستند. رهبر روزی خمینی را به این علت دجال خواند که با عواطف و احساسات دیگران و پیروان خود بازی کرده بود و گفت دجال یعنی کسی که با عواطف و احساسات دیگران بازی کند( نقل بمضمون) امروز باید ببیند خود چه کرده است.
حصار اعتماد و اعتقاد و وفاداری و احساسات و عواطف، بمثابه قویترین حصار،حتی تا سالها پس از خروج از تشکیلات با ما بود. بعنوان مثل خود من در سال 1372 از تشکیلات خارج شدم وایدئولوژی را به کناری نهادم. در سال 1372 من مردی 39 ساله بودم که بسیاری از حصارها برای من فرو ریخته بود ولی حصار وفاداری و اعتقاد و ایمان  و عواطف من به رهبر، نیرومند و مستحکم بر سر جایش بود.به همین دلیل سالها در شورای ملی مقاومت ایام میانسالی خود را هزینه کردم و حتی وقتی در سال 2004 میلادی از شورا استعفا دادم باز هم تا سال دو هزار و هشت مدافع مسعود رجوی و کلیت جنبش او بودم و بفرجام در سال 2011 بود که با تلخی فهمیدم ماجرا دیگرست و به تعبیر مانس اشپر بر، در کتاب «قطره اشکی در اقیانوس» پس از39 سال دری را که به روی هیچ گشوده میشد باز کردم تا افق را بنگرم.
این تجربه شخصی من بود. کسی که در سال 1372 یعنی سالهائی که میشد کمابیش  و بدون مشکلات زیاد پا به بیرون تشکیلات نهاد، از تشکیلات بیرون آمدم. داستان دیگرانی که در سالهای بعد قصد خروج کردند بسیار تلختر از این هاست، و بسیار بسیار مفصل، و غرض از این اشاره اندک این بود که بدانید برای خروج باید هفت حصار را فرو ریخت ونیز این اشارات اهرمی باشد برای شناخت درست تر رهبران و کارگزاران اطراف آنها، و ماجرای تلخی که در لیبرتی ادامه دارد.
رهبران در ماجرای لیبرتی دارند با فدای اعضا از خود مایه میگذارند! رهبران هر روز در ظاهر غذا میخورند ولی در کادر ایدئولوژیک آنها هستند که دارند رنج میکشند ومیمیرند نه افراد و اعتصابیون! که اعتصابیون سالهاست وجود ندارند و در وجود رهبران ذوب و نابود شده اند و حتی اگر از آنها بپرسید تردید ندارم که شماری خواهند گفت این برادر است و خواهر است که اعتصاب غذا کرده است و نه ما.اگر  میرزا بنویسها و شاعران و ادیبان نفرینگر و بی اعتقاد اطراف دستگاه رهبر که دهها مقاله در لزوم اعتصاب غذا نوشته اند و خود هر روز تا خرخره میخورند،با تمام نفرینهای عالم مرا بنوازند برای من تردید وجود ندارد که معتقدان خلص حتی فارغ از نیروی جمعی،هنوز در درون هفت حصار  و خارج از واقعیات جهان بیرونی تنفس میکنند ورو به سوی مرگ میروند.
***
سخن پایان
آردها بیخته شده و الکها از دو سوآویخته شده است.خمینی و خامنه ای کشتند و سوختند و بردند و حکومت کردند ودر اینسو رهبران تا ته ،و تا پایان، سوداهایشان را بر نسل ما آزمودند.ما، بنظر من دیگر یک تجربه ایم.نسل امروز و فردا راه خود را خواهد رفت.حصارها فرو خواهد ریخت و بدون تردید آزادی خود را به دست خواهد آورد،اما تجربه نسل سوخته ما که تا آخرین تکه استخوان وسلول در راستای تفکری ناروا و نادرست سوخت و تراشیده شد و مورد بیرحمانه ترین و گاه ناصادقانه ترین عملکردهای راهبران قرار گرفت باید بماند . باید ثبت شود و باید دیگر هرگز تکرار نشود  و نیز وقتی میخواهید سرنوشت نسل ما را ارزیابی کنید واز دیر زبان باز کردن ما بر می آشوبید بیاد آرید که ما میبایست از درون هفت حصار خارج شویم و بیاد نسلی که تا پایان در سودای آزادی سوخت زمزمه کنید.
معاشران ز حریف شبانه یاد آرید
حقوق بندگی مخلصانه یاد ارید د آرید
چو لطف باده کند جلوه در رخ ساقی
ز عاشقان بسرود و ترانه یاد آرید  
چو در میان مراد آورید دست امید
ز عهد صحبت ما در میانه یاد آرید  
سمند دولت اگر چند سرکشیده رود
زهمرهان به سر تازیانه یاد آرد
اسماعیل وفا یغمائی
سی نوامبر 2013 میلادی
***
برای شناخت نگاه وفادارنه و مقوله اعتقاد و ایمان بد نیست در پایان مقاله شعری را که سی سال قبل در ستایش حصار یعنی سازمان مجاهدین سروده ام و در مجموعه حصار با ستایشی گران از رهبر نشر شده است بخوانید.

حصار*

سربلند،سرخ،سهمگین.
خیره سر،دلیر،آتشین
خون به روی خون، رگ به روی رگ

استخوان براستخوان.
سخت-
بافته
تافته به هم ز تارهای آهنین
با تنی زسنگِ خاره و دلی زابر واشک وعشق
ایستاده ای
درهجومِ دشمنان خلق استوار
برستیغِ کارزار
ای حصار!



***
-ای حصار!
-خانه ی عقاب وآفتاب
-زادگاه و مهدِ پویش و نبرد وانقلاب
سال ها گذشت
رنج ها نثار شد
اشک ها به روی برج و باروی تو ریخت
استخوان بسی ز بهر خشت خشتِ تو شکست و سینه ها و قلب ها
گسیخت
تا برآﺌﯽ و ببالی و بمانی ای سربلندِ آسمانه پایدار
وبغرد و ببارد ازستیغِ تو
(سنگرِ نبرد خلق)
رعد انقلاب وآذرخش کارزار

***
-ای حصار!
من ترا به دشمنان تو
(که دشمنان خلق)
شاه و شحنگان
و ز راه ماندگان و خاﺌنان شناختم
و به سوی تو شتافتم
به پای جان
دیدمت-
که قفل گشته ای تو از برون نه از درون*
وکلید فتح توست رهسپردن و گذرزهفت خوان رنج وهفت شهرعشق!

 ***
-ای حصار!
بی تو جبهه ی نبرد توده ها گسسته است
(همچو ابرهای پاره پاره وعقیم
با تو جبهه ی عظیم خلق
همچو ابرهای بارور- خیزگاه آذرخشِ سرخ
برحیات وهستی ستمگران
با تو دشمنان به بیم
با تو زندگی هماره در جهش!
با توقلب رزم پرطپش!
با تو فتح پیش روست
با تو قصه ی شکست توده ها-
سراب
با تو خلق رنجدیده همسفر
با هزارکاروان آفتاب
در تو
با تو، ای حصار مهربان و سهمگین
-ای حصار
لحظه لحظه ی جوانی و شباب ما
(اگرچه در ستیز و رنج)
باغ باغ
دشت دشت
چمن چمن
غرق شبنم و طراوتست ولاله زار
با تو فصلِ واپسین عمر نیز
با هزارها هزار امید نو شکفته همسفر
هرخزان
طلایه دار نو به نو بهار
-ای حصار، زین سبب
هم مرا تو گاهواره باش
هم مزار

9\ مهرماه\1362

۶ نظر:

ایوب گفت...

سلام: جناب وفا ما این حرفها را بسیار از احسان طبری ها شنیده ایم . بسیا ر شنیده ایم که گفته اند نفهم بوده ایم وحالا چشم باز کرده ایم. جناب وفا اصلا بحث بر سر این نیست که شما به هر دلیلی مثلا بدهی سازمان مجاهدین خلق به همسرتان به مبلغ بالایی که نمی گویید جریان این پول چیست و یا به هر دلیل دیگری به این اندازه از نفرت رسیده ایدو هر هفته شدت آن نیز بیشتر می شود. مسئله این است که شما به هر حال برای خوتان آدمی بودید بسیار بالاتر از آدمهایی که دور شما را گرفته اند. شما ربطی به بتول سلطانی و ایرج مصداقی و امثالهم ندارید. چرا متوجه نیستید که به دنبال چه آدمهایی راه افتاده اید؟ با این سن و سال خجالت نمی کشید و به زنانی که با فرزند شما و شما نیز به نوعی مرتبط هستند آن حرفها را می زنید و عقده گشایی می کنید. بحث بر سر مسیر غلطی است که باز برمی دارید. مثلا واژه ایر را از ایرآوا گرفته اید و آن را آلت تناسلی معنی می کنید. شوخی می کنید؟ شما نمی دانید که معدود واژه هایی هستند که فقط یک معنی دارند؟ یکی از معانی ایر نسیم شرقی است و دیگر اینکه از اختلاط ایران و آوا می توان واژه ایراوا را ساخت به مانند نماهنگ.خوتان می برید و می دوزید و اگر کسی حتی از میان شما و همفکرانتان پیدا شد که به شما ایرادی گرفت از این جمع بیرون می کنید به مانند آقای ندارد که در کامنت شماره یازده از مقاله مراد علی که به شما گفته بود امثال مصداقی را الگوی مبارزه قرار ندهید.

حنیف حیدرنژاد گفت...

اسماعیل عزیز "حصار" را به خوبی و درستی تصویر کردی. با دیوارهائی که می دیدیم و نمی خواستیم ببینیم و شاید هم که می دیدیم اما آن را پلکانی می دیدیم به اوجی که دیگران نمی بینند یا نمی خواهند که ببینند. سرمست و مغرور از آنکه بر این دیواره ها با "فدای خود" رسیدن به اوج را برای دیگران، "خلق قهرمان"، آسانتر می کنیم برج و بارو را برافراشته تر می خواستیم و پرصلابت تر می ساختیم.

به یاد می ارم روزهائی که برای ماموریت یا قرار پزشکی از اشرف به بغداد می رفتم. در پایان روز بر سر باز گشت به اشرف التماس می کردم و التماس می کردیم. همه می خواستند زودتر به آن "حصار" بر گردند. اگر پیش می آمد که " پیک" پر شده و جا نداشت، شب را با غم و اندوه به سر کرده و اول صبح با اولین پیک می خواستم و می خواستیم که به اشرف بر گردیم.

از پشت پنجره ماشین، به هنگام عبور در خیابان ها، به مردم نگاه می کردم و می گفتم آنها کجایند و ما کجا؟ و خطاب به آنها می گفتم حیف که نمی دانید زندگی واقعی یعنی چی . واقعا اشرف را و "سازمان و تشکیلات" را قلب پرطپش هستی و "نوک قله تکامل" می دانستم و دلم برای "مردم عادی" و دنیا می سوخت که تا کجا در خود تنیده و از "رهائی" بی بهره مانده اند. به "حصار" که می رسیدم احساس می کردم اینجاست که می توانم تازه دوباره نفس بکشم.

nick mosadeghi گفت...

جانا سخن از زبان دل‌ می‌گویی! ارسال این نظر تلاشی و پتکی است برای شکستن حصار هفتم خودم!

محمد گفت...

با سلام
جناب یغمایی عزیز اگر فرض کنیم بعد از عبور از هفت خان تنها همین یک تغییر در روش و منش شما ایجاد شده که نوشته های مخالف و بعضا توهین آمیز افراد را علیه خود منتشر می کنید برای یک زندگی کافی است و نشان از تغییری تحسین برانگیز است. کاری که بسیاری تاکید می کنم بسیاری از مدعیان شیاد با دارا بودن پول و قدرت رسانه ای فراوان جرات چنین کاری را نداشته و ندارند. نوک پیکان تکامل و تغییرات کهکشانی را هم را بسپارید به عزیزان انقلاب کرده.

Yamas گفت...

هیچ چیز ویرانگرتر از این نیست که متوجه شویم کسی که به او اعتماد کردیم عمری فریبمان داده است .

ناشناس گفت...

جواب به آقای ایوب اورسوروازی
زاهدا!! من که خراباتی و مستم به تو چه؟

ساغر و باده بود بر سر دستم به تو چه؟

تو اگر گوشه ی محراب!! نشستی صنمی گفت چرا؟

من اگر گوشه ی میخانه نشستم به تو چه؟

تو که مشغول مناجات و دعـــائی!! چه به من

من که شب تا به سحر يکسره مستم به تو چه؟

آتش دوزخ اگر قصد تو و ما بکند

تو که خشکی چه به من ، من که ترستم به تو چه؟
محمود